شمارهی LXXVIII را حقيقةً میترسيم انتشار دهيم... اگرچه، شايد داديم؛ پس جایاش را عجالةً خالی میگذاريم!! امّا، بهگمانمان، پابرگ-نسخهفتلها را بشود آورد:
شاعرِ معاشر، فاسقِ فاجر، ملعونِ دوسه عالم: حضرتِ حکيم سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظم، که اينک يکسال و اندیست به بلایِ قوزبالاقوزِ پناهندگیِ ناسازمانِ بیمللِ غيرِ متّحد، به نِوشهير اندر، گرفتار آمده است، گهگاه که سری به خيابان میزند تا سرِ خودکاری به دفترِ پليس درسپوزد، ايضاً، اينجا و آنجا، به هوسِ دل، چشمِ سر، به چَرا همیبَرَد... و درين باب، به اسلوبِ دوستِ قديم خود، زندهياد فرّخی سيستانی، تأسّی جسته، و اين مطلع را، حينِ رفتن به پليس، ايدون احسنت فرموده است:
دوچيز، دل بَرَد اينجا، به نِوشهير، از من يکی تُرُبچهیِ تُرک و، يکی هلویِ وطن!
اون بزرگوار نوشهير؛ پنجشنبه، 8 دیماه 1390، 29 دسامبر 2011 (در راهِ رفتن به پليس!)
(1) چُل گفت به کُس، که داشت خواهم پاسات تو چشمهیِ خضری و، منام الياسات! کُس گفت: سوار شو! منام خودروِ عشق چُل، گشت سوار؛ ليک بر زاپاساش!!
(2) گفتم به کُس: انديشهیِ من پاسِ تو باد! تو چشمهیِ خضری؛ چُلام الياسِ تو باد! ای خودروِ عشق! چون شوم بر تو سوار جانِ چُلِ من، فدایِ زاپاسِ تو باد!!